گاهی با خودم فکر می کنم کاش هیچ چیز نمی دانستم. شاید اینطور میتوانستم از یادگیری لذت بیشتری ببرم. مطالعه زیاد یک باگ بزرگ دارد. آن هم تقویت شدن فیلتر مغز نسبت به حرف اغلب آدم های جامعه است. دیگر کانال های یوتیوبی مرا تحت تاثیر قرار نمی دهند. فیلم ها شگفت زده ام نمی کنند و کم پیش می آید محتوای کتابی (نه جلد و عنوان) مرا جذب کند!
حس می کنم جهان مدام در حال تکرار کردن بدیهیاتی است که خودمان هم می دانیم. مثل اینکه بانک مسکن زنگ بزند و بگوید سه قسط عقب هستید! خب خودم هم می دانم! فکر می کنی خبر ندارم؟ استرس ندارم؟ شوخی می کنی؟
دانستن، بدهی ایجاد می کند! انباشتگی اطلاعات و فقط خواندن بدون ارائه مجدد، بدون باز آفرینی ، بدون اقدام عملی؛ مثل سود انباشته بانک مسکن است. مارا تنبل تر، فقیرتر، و سردرگم تر می کند! با اینکه روزی 12 ساعت کار می کنم اما باز گاهی باخودم فکر می کنم کاش هیچ چیز نمی دانستم و میتوانستم از اول یاد بگیرم.
«آگاهی، اگر تو را آزاد نکند؛ فقط زنجیرهایت را شفافتر میکند.»
نسخه بهبود یافته با هوش مصنوعی :
گاهی به این فکر میکنم:
کاش هیچ چیز نمیدانستم.
نه کتابی خوانده بودم، نه ویدیویی دیده بودم، نه اینهمه دانسته توی ذهنم انبار شده بود.
چرا؟
چون هرچقدر بیشتر میدانم، انگار کمتر لذت میبرم از یادگیری.
حالا دیگر کمتر چیزی شگفتزدهام میکند.
نه یوتیوب، نه فیلم، نه حتی کتابها — نه آنها که «جلد جذاب» دارند، نه آنها که «عنوان وسوسهگر» دارند.
ذهنم فیلتر دارد.
حرف خیلیها دیگر به گوشم نمیرود.
جهان تکرار میکند. تکرار بدیهیات.
انگار یکی از بانک مسکن زنگ بزند و بگوید:
«شما سه قسط عقب هستید!»
خب خودم میدانم!
فکر میکنی خبر ندارم؟ استرس ندارم؟ شوخیات گرفته؟
دانستن، همیشه نعمت نیست. گاهی بدهی میسازد.
انباشت اطلاعات بدون عمل، بدون بازآفرینی، بدون حتی یک قدم کوچک رو به جلو…
میشود مثل «سود انباشتهای» که بهت تعلق دارد، اما نمیتوانی خرجش کنی.
نتیجهاش؟
ذهن سنگینتر، دل خستهتر، اراده کندتر.
انگار بیشتر میدانی، اما کمتر حرکت میکنی.
من روزی ۱۲ ساعت کار میکنم.
اما باز هم گاهی ته دلم میگوید:
کاش هیچ چیز نمیدانستم…
و میتوانستم از اول،
با چشمهای سادهام، با کنجکاوی خام،
دوباره یاد بگیرم.
«آگاهی، اگر تو را آزاد نکند؛ فقط زنجیرهایت را شفافتر میکند.»


