وبلاگنویسی را با «بیان و blog.ir» شروع کردم؛ زمانی که نوشتن برایم بیشتر از آنکه تلاشی برای دیدهشدن باشد، راهی برای ثبتکردن بود.هر اتفاقی که میافتاد، چیزی یاد میگرفتم یا تجربهای ذهنم را درگیر میکرد، جایی در وبلاگم دربارهاش مینوشتم.حالا مدتی است که متوجه شدهام وبلاگم دیگر در دسترس نیست. ظاهراً «بیان» بدون اطلاع قبلی و شاید بهدلیل شرایط کشور، بهطور کامل از اینترنت حذف شده است. هنوز هم دقیق نمیدانم چه اتفاقی افتاده؛ فقط میدانم بخشی از نوشتهها و خاطراتم دیگر در جایی که انتظار داشتم، وجود ندارند.
آنجا درباره اولین تجربه تدریسم نوشته بودم؛ یادداشتی با عنوان :
ناگهان معلم شدم!
ماجرای روزهایی که بدون برنامه قبلی، خودم را در جایگاه معلم دیدم و مجبور شدم همزمان با درسدادن، یاد بگیرم چطور باید معلم بود.از من و شاگردانم نوشته بودم؛ از اتفاقهایی که شاید در ظاهر ساده بودند، اما هرکدام چیزی به من یاد دادند. بعضی از آن خاطرهها هنوز روشن و واضح در ذهنم ماندهاند و بعضی دیگر، حالا فقط تکههایی پراکندهاند که با خواندن همان نوشتهها میتوانستم دوباره به یادشان بیاورم.بخشی از نوشتههایم هم مربوط به پروژههای تحقیقاتی سال ۱۳۹۲ بود؛ روزهایی که درباره رابط مغز و رایانه (BCI) و الکتروانسفالوگرافی تحقیق میکردم. آن نوشتهها فقط گزارش یک پروژه نبودند؛ بخشی از مسیر فکری من در دورهای بودند که با کنجکاوی بیشتری سراغ موضوعات تازه میرفتم و تلاش میکردم چیزهایی را بفهمم که در نگاه اول پیچیده و دور از دسترس به نظر میرسیدند.
EEG
هیچ چیز لذتبخش تر از پیدا کردن پاسخ سوالاتمان نیست! خلاصه می گویم، آیا می شود خواب را ضبط کرد و به صورت فیلم دید؟ آیا می شود دو ذهن را باهم شبکه کرد به شکلی که آنچه من اراده می کنم توسط دیگری انجام شود؟ آیا می شود با ذهن اشیاع را کنترل کرد؟ و صدها سوال پاسخ یافته و آزمایش شده دیگر که به اسنادی مکتوب تبدیل شدند و دروازه ورود به آن EEG بود.
زمان خیلی زود میگذرد. نقطه بگذارید.
بعدتر، موضوع نوشتههایم تغییر کرد. از اجایل و اسکرام نوشتم، از تجربههای کاری، طراحی تجربه کاربری و چیزهایی که در مسیر یادگیری و کار با آنها روبهرو میشدم. وبلاگ برایم شبیه یک خط زمانی بود؛ نه خط زمانی دقیقی که همهچیز را ثبت کرده باشد، بلکه مجموعهای از نقطهها که با کنار هم گذاشتنشان میشد بخشی از مسیرم را دید.حالا که به آن نوشتهها دسترسی ندارم، بیشتر از قبل متوجه میشوم نوشتن فقط برای امروز نیست. بعضی یادداشتها شاید در همان لحظه چندان مهم به نظر نرسند، اما چند سال بعد، به سندی شخصی از افکار، دغدغهها و نسخهای از خودمان تبدیل میشوند که دیگر دقیقاً همان آدم نیستیم.این روزها بیشتر مشغول کتابخواندنم؛ بدون هدف مشخصی و بدون فهرستی که بخواهم با عجله تمامش کنم. گاهی کتاب میخوانم تا برای مدتی از شرایط فاصله بگیرم و گاهی به این امید که میان جملههای دیگران، پاسخی برای سؤالهایی پیدا کنم که مدتهاست در ذهنم زندهبهگور شدهاند.البته کتابها همیشه پاسخی آماده ندارند. گاهی فقط کمک میکنند سؤال را واضحتر ببینیم، یا بفهمیم مسئلهای که مدتها درگیرش بودهایم، پیش از ما نیز ذهن آدمهای دیگری را مشغول کرده است. شاید همین برای ادامهدادن کافی باشد.حذفشدن آن وبلاگ، هرچند ناخواسته، دوباره یادم انداخت که باید بنویسم. نه برای اینکه همهچیز را ماندگار کنم؛ چون حالا بهتر میدانم هیچ صفحهای در اینترنت برای همیشه تضمینشده نیست. مینویسم تا آنچه از روزها، تجربهها و فکرهایم باقی مانده، فقط به حافظه سپرده نشود.شاید نتوانم تمام آن نوشتهها را دوباره به یاد بیاورم و شاید بعضی از آنها برای همیشه از دست رفته باشند؛ اما میتوانم از همینجا ادامه بدهم. این بار در خانهای که نام خودم را دارد؛ با روایتهایی تازه و شاید گاهی با بازسازی چیزهایی که هنوز از گذشته در ذهنم باقی ماندهاند.این نوشته هم شروع دوبارهای است برای همان کاری که سالها پیش در «بیان» آغاز کردم:
ثبتکردن، پیش از آنکه فراموش کنم.